رابطه آزادي و خدا

به نظر من آفريدگار قصد ايجاد يك جامعه باز داشته است. اصولا كمتر ديني بدون تكيه به "اعتقاد به زندگي پس از مرگ" قادر به ترويج خداپرستي مي باشد. در كتب اسلامي براي تاكيد بر معاد تنها به اختيار بشر اشاره شده ، البته در مختار بودن انسان هيچ شكي نيست ولي آيا براي حسابرسي تنها اختيار كافي است؟ آيا منطقاً بدون آزادي، اختيار معنا دارد؟ اين نوشته جاي تعريف آزادي نيست  البته جهانبگلو مي گويد كه آزادي در طول تاريخ به بدترين شكل معنا شده است و من هم هنوز نمي توانم توصيف مناسبي ازمنظورم از آزادي داشته باشم. با اين تفاصيل، فكر مي كنم كه يك ركن ديگر بايد به اصول دين اضافه كرد و آن آزادي مي باشد كه پايه و اساس معاد و خداپرستي است. در حال حاضر من اين عريضه را مي توانم نزد پروردگار ببرم كه وقتي نمايندگان او، بر روي زمين مي خواهند بهشت برين را بنا كنند ديگر اين چه بازي است كه نامش روز محشر است؟  با مختصر تاملي مي توان به راحتي دريافت كه مدعيان دروغين دين در كشورهاي ديني مهمترين عامل بسته بودن فضاي اجتماعي هستند و آنها حتي در جوامع شبه باز نيز تاب و تحمل نمي آورند و مثلا در هلند تهديد و ترور مي كنند. من معتقدم كه يك مسلمان واقعي و معتقد به معاد با نفي خشونت و با مدارا به مبارزه با ياوه گويان مي رود و هيچ گاه خود را در جايگاه معبود خود قرار نمي دهد!  

شاملو خوانی (1)

این شعر از شاملو (هیچ حرفی در وصفش ندارم) رو خیلی دوست دارم.

 

من‌ام آری من‌ام

که از اين‌گونه تلخ مي‌گريم
که اينک
 
  زايش من
از پس دردی چهل‌ساله
در نگرانيِ اين نيم‌روز تفته
در دامانِ تو که اطمينان است و پذيرش است
که نوازش است  و بخشش است. ــ

 

در نگراني‌ اين لحظه‌ی ياءس،
که سايه‌ها دراز مي‌شوند
و شب با قدم‌های کوتاه
 
  دره را مي‌انبارد.

ای کاش که دست تو پذيرش نبود
نوازش نبود و
 
  بخشش نبود
که اين
 
  همه
 
  پيروزی حسرت است،
بازآمدن همه بينايي‌هاست
به هنگامي که
 
  آفتاب
سفر را
 
  جاودانه
 
  بار بسته است
و ديری نخواهد گذشت
 
  که چشم‌انداز
 
  خاطره‌يي خواهد شد
 
  و حسرتي
و دريغي.
که در اين قفس جانوری هست
 
  از نوازش دستان‌ات برانگيخته،
که از حرکت آرام اين سياه‌جامه مسافر
به خشمي حيواني مي‌خروشد.

خواب

 

 شب سي ام آذر 86 من خوابشو ديدم. خوب مثل همه خواب ها ، ولي اين دفعه كم مونده بود برم پيش يه ستاره شناس …

اين چند كلمه واسه خالي نبودن عريضه ؛ ( چه كنم كه اين عريضه هميشه خاليه)

 

" روزگاري همه در حسرت ديدنت بودم

                         روزگاري جز لبخند نيليت

                                               هيچ در دفترم نبود!

به خوابم آمدي جانانم

           جانم به لبم آمد

                   كه بگويم اين چشم ترم …!

دوستت دارم ها

 

روزگاريست كه جز بوي مشمئز كننده شاش ماده سگي ، در بسترم بويي دماغم را نواش نمي كند.

مدتي بود كه علاوه بر حال و حوصله جرات نوشتن هم نداشتم ؛ كه البته اينهم از بركات جامعه بسيار باز است كه من بدون هيچ شرمي از ترس خودم در برابر دولت پاسدار آزادي مي گم. خلاصه… قصد تعطيل كردن ندارم و چند خطي دارم مال سوم دي 86 كه مي خوام تقديمش كنم!

"مي خوام اعتراف كنم كه ديگه دارم گذشت عمر رو حس مي كنم خب يعني ديگه اون شور رو تو زندگي ندارم ، اميد دارم ولي باور ندارم! توان دارم ، شوق دارم ولي نوري نمي بينم عشقي نيست! كور نيستم ولي چيزي چشمامو قلقلك نمي ده. چشمام بازه بازه ، هرچي زور مي زنم نمي تونم ببندمشون مثل اون مرده اي كه منتظره يكي بياد روي چشماش يه دستي بكشه! مي بينمش ولي كاش … كاش گلم مي ديد كه مي بينمش! خيلي دوره … اونقدر كه فقط مي تونم خيالش كنم … كاش مي تونستم حسش كنم! …"